السلام ای ساکن محنت سرای کربلا
السلام ای مستمند و مبتلای کربلا
السلام ای هر بلای کربلا را کرده صبر
السلام ای مبتلای هر بلای کربلا
السلام ای متصل با آب وچشم و آه دل
السلام ای خسته ی آب و هوای کربلا
السلام ای غنچه ی نشکفته ی گلزار غم
مانده ازغم تنگدل درتنگنای کربلا
السلام ا ی رشک برده زنده های هردیار
درجوار مرقدت بر مرده های کربلا
هرکه انر کربلا از دیده خون دل نریخت
غالبا آگه نشد از ماجرای کربلا
سرو را بایاد لب های به خون آلوده ات
خوردن خونست کارم چون گیای کربلا
اجر من این بس که گر میرم شود سر منزلم
خاک پای جانفزای دلگشای کربلا
هر که می آید به قدرسعی و استعدا خود
بهره می گیرد ازبحر عطای کربلا
یا شهیدکربلا ازمن عنایت کم مکن
چون تو شاه کربلایی من گدای کربلا
دردلم دردیست استیلای بیم معصیت
شربتی می خواهم از دارالشفای کربلا
هست امیدم که هرگز برنگرددتا ابد
روی ما ازکعبه ی حاجت روای کربلا
فضولی بغدادی
* اشعار
درقیامت کافرینش خیمه برمحشرزنند
سکه دولت به نام آل پیغمبر زنند
تشنگان وادی ایمان چو درکوثر رسند
از شعف دست طلب بردامن حیدرزنند
شهسواران در رکاب را کب " دلدل" روند
خاکیان لاف ازهوای صاحب قنبر زنند
هرکه چون حلقه نبود بر درحیدرمقیم
رهروان راه دین چون حلقه اش بردرزنند
مومنان حیدری را می رسد کز بهر دین
حلقه ی ناموس حیدر بر درچنبر زنند
ره به منزل برد هر کو مذهب حیدرگرفت
آب حیوان یافت آن کو خضر را رهبر گرفت
خواجوی کرمانی
* اشعار
برکشته ی کربلا بگریید
با این دل مرده خنده تاچند
امروز در این عزا بگریید
فرزند رسول را بکشتند
ازبهر خدا ی را بگریید
ازخون جگر سرشک سازید
بهر دل مصطفی بگریید
وزمعدن دل به اشک چون در
بر گوهر مرتضی بگریید
با نعمت عافیت به صد چشم
براهل چنین بلا بگریید
دل خسته ی ماتم حسینید
ای خسته دلان هلا بگریید
درماتم او خمش مباشید
یا نعره زنید یا بگریید
تا روح که متصل به جسم است
ازتن نشده جدا بگریید
درگریه سخن نکو نیاید
من می گویم شما بگریید
بر جورو جفا ی آن جماعت
یک دم ز سر صفا بگریید
اشک از پی چیست تا بریزید
چشم از پی چیست تا بگریید
در گریه به صدزبان بنالید
درپرده به صد نوا بگریید
تا شسته شود کدورت از دل
یک دم زسر صفا بگریید
نسیان گنه صواب نبود
کردید بسی خطا بگریید
وز بهر نزول غیث رحمت
چون ابر گه دعا بگریید
سیف فرغانی
* اشعار
کنون که حسرت پروازفرصتم داده
برای بوسه ات ای تیر هستم آماده
گمان مبرکه علی رفت ومادرش هم رفت
مرا رباب برای همین زمان زاده
برای بوسه زدن برگلوی پاره من
تمام عرش خداهم به سجده افتاده
کسی ندیده کبوترشبیه من این قدر
که نوع پرزدنش ساده رفتنش ساده
نماز عاشقیم را درآسمان خواندم
که دست های پدربوده اند سجاده
به نیزه دار بگوئید قدری آهسته
مبار تا که بیفتد سرم در این جاده
محسن ناصحی
* اشعار
این ناله ی شکسته ی یک خسته مادراست
بی شیربودنم به خدا مرگ آور است
آن مادری که شیر ندارد دهد به طفل
خجلت زده غریب وپریشان و مضطراست
ازدخترم سکینه شنیدم چها شود
رویت خضاب گشته زخون کبوتراست
مهلت بده دوباره گلم رابغل کنم
من مادرم که سینه ی من مهد اصغراست
یا که ببند چشم علی یا که صبر کن
چشمش هنوز درپی بیچاره مادراست
بامن مگو که تیر به حلق علی زدند
برحنجرش نشانه ی تیزی خنجراست
سنگ لحد نچیده برویش مریز خاک
تازه بخواب رفته گل من که پرپراست
داغش عظیم اگرچه خودش شیر خواره است
این داغ سخت با همه غم ها برابراست
جوادحیدری
* اشعار
وسط قشنگی و قحطی آب
گفت لبیک به شه طفل رباب
بند قنداق درید ونالید
ای پدراصغر خودرادریاب
غیرتم می کشد ای شاه عرب
که شدی بی سپه و بی اصحاب
من نمردم که به تو می خندند
مانده درخیمه ی تو یک در ناب
یک سه شعبه زتو کم خواهم کرد
می شوم من سپر تو به شتاب
من زگهواره دگر خسته شدم
می روم برروی دست تو به خواب
می روم تاکه نبینم مادر
دراسیری برود بزم شراب
پرچم تشنگی خیمه منم
بابا حاجات منم طفل رباب
جواد حیدری
* اشعار
دیدنت در همه ی راه معما شده است
تو کجا نیزه کجا وای چه با ما شده است
دیدنت سخت ولی سخت تر از آن این است
بازهم حرمله سرگرم تماشا شده است
باورم نیست که بالای سرم می خندی
دل من سوخته ترازدل لیلا شده است
ساربانی که نگین پدرت را دارد
چند روزی است دراین قافله پیدا شده است
حجم تیری که علمدار زمین گیرش شد
باورم نیست که درحنجره ات جاشده است
کاش آرام روز قافله تا خواب روی
بعد من نوبت لالایی زهرا شده است
کاش آرام رود تا که نیفتی از نی
ولی افسوس سر راس تو دعوا شده است
نیزه داری که تورا می برد این را می گفت
بازهم زخم گلو ی پسرت وا شده است
حسن لطفی
* اشعار
وقتش نبود، زود بهارت خزان گرفت
اصلا چه بی مقدمه و ناگهان گرفت
حتی ملک به آنچه که شد مات و خیره ماند
وقتی خدا وفای تورا امتحان گرفت
نائی نمانده بود به اعضای کوچکت
یابود تیر مانده ی تاب وتوان گرفت
می خواستی که خون نشود قلب مادرت
اما نشد وتشنگی از توامان گرفت
باتیر راه گریه که سد شد رباب گفت
"طفل عزیزم آب مگر خوردجان گرفت؟"
عشقی شگفت بین تو با او وجود داشت
تا پاره شد گلوت دل آسمان گرفت
علی اصغر ذاکری
* اشعار